Monday، October 12، 2009

حکایت


دو برادر یکی در سپاه خدمت کردی و دیگری بزور بازو نان خوردی. باری پاسدار گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی. گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت خدمت رهایی یابی که خردمندان گفته‌اند: نان ِ خود خوردن و نشستن به که با باتوم کمر مردمان شکستن.بدست آهن تفته کردن خمیر . . . به از دست بر سینه پیش امیر
مسافر کشی روز و شب تا سحر . . . به از نوکری پیش ِ بیدادگر
یکی همه عمر در کسوت «ایثارگران ِ انقلاب»، مستبدان را چماقداری کردی تا زن و فرزند را عیش و معاشی درخور فراهم کند. چون فرزندش برومند شد در طلب حقوق شهروندی به خیابان رفتی و از هم مسلکان ِ پدر چماق خوردی تا از مننژیت بمردی.
یکی بهر ِ نان و نوا در سپاه . . . همه فکر ِ سرکوب و آفند بود
دموکراسی و عدل می خواستی . . . اگر فکر فردای فرزند بود

1 comments:

  1. سلام علیرضا جان.بردمش توی دنباله خیلی‌ خوب نوشته بودی.امیدوارم کار بدی نکرده باشم.هر چند فکر کردم چرا خودت نبردی ؟؟ بعدش هم خودم نتیجه گیری کردم که شاید تواضع به خرج میدی و از وبلاگت چیزی نمیبری اونجا.به هر حال من این کار رو کردم.اگر بد بود تذکر بده.

    پاسخحذف